پرش به محتوای اصلی
صفایی جندقی صفایی جندقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۴

خیال خیل خالم نیست با زلف زره فامش

چو مرغ افتد به دام از دانه کی حاصل بود کامش

درین وادی ز خود گم گشتم اول پی نمی دانم

رهی کآغازش این باشد چه خواهد بود انجامش

به جز تهدید قتلم نیست قاصد را به لب حرفی

ولی دل بوی غم خواری شنید از سبک پیغامش

دل از اظهار یاری های او ذوقی دگر دارد

وگرنه داشت کی ما را دعا فرقی ز دشنامش

شرابی خوردم از لعلش که دوران ها بهر دوری

گرم مقدور بود افشاندمی صد جان به یک جامش

مرا بر مهر مه رویان ملامت گو مکن تا صبح

دل آرام از کجا گیرد اگر نبود دلارامش

صفایی را درون صاف است با جانان و می ترسم

کند روزی به آلایش رقیب از رشک بدنامش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۶دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش
  2. شمارهٔ ۲۴۷گرفتم چون تو سروی را قبا پوش
  3. شمارهٔ ۲۴۸به پایان رفت در بزمت مرا دوش
  4. شمارهٔ ۲۴۹به ترک مست تو دستی رها کنم دل خویش
  5. شمارهٔ ۲۵۰نهی مرهم به زخمم یا کنی ریش
  6. شمارهٔ ۲۵۱به پای تا سر تسلیم سودمت برخاک
  7. شمارهٔ ۲۵۲باغبان را بودی ار مغزی به سر بر جای خاک
  8. شمارهٔ ۲۵۳کاش مغزی داشتی تا جای خاک
همه‌ی غزلیات ←

صفایی جندقی درباره‌ی صفایی جندقی

یرزا احمد جندقى متخلص به «صفایی» دومین فرزند یغماى جندقى است که در سال ۱۲۳۶ ه.ق درخور، مرکز منطقهٔ جندق و بیابانک به دنیا آمد. مادر او هما سلطان از اهالى کاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى (مجتهد مشهور شیعى) دومین همسر یغماى جندقى است. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص ملا احمد نراقی که تخلص «صفایی» داشت «احمد» و «صفایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.