پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ

چون دست می‌دهد نفسی موجب فراغ

کاین سیل متفق بکند روزی این درخت

وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ

سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت

بلبل ضرورت است که نوبت دهد به زاغ

بس مالکان باغ که دوران روزگار

کرده‌ست خاکشان گل دیوارهای باغ

فردا شنیده‌ای که بود داغ زر و سیم

خود وقت مرگ می‌نهد این مرده ریگ داغ

بس روزگارها که برآید به کوه و دشت

بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ

سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن

میراث بس توانگر و مردار بس کلاغ

گر خاک مرده باز کنی روشنت شود

کاین باد بارنامه نه چیزیست در دماغ

گر بشنوی نصیحت و گر نشنوی، به صدق

گفتیم و بر رسول نباشد به جز بلاغ

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
  2. غزل شمارهٔ ۴۲بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم
  3. غزل شمارهٔ ۴۳در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
  4. غزل شمارهٔ ۴۴باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم
  5. غزل شمارهٔ ۴۵ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم
  6. غزل شمارهٔ ۴۶ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم
  7. غزل شمارهٔ ۴۷خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیم
  8. غزل شمارهٔ ۴۸خداوندی چنین بخشنده داریم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.