پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸

ای روبهک! چرا ننشینی به جای خویش؟

با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش

دشمن به دشمن آن نپسندد که بی‌خرد

با نفس خود کند به مراد و هوای خویش

از دست دیگران چه شکایت کند کسی؟

سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش

دزد از جفای شحنه چه فریاد می‌کند؟

گو گردنت نمی‌زند، الا جفای خویش

خونت برای قالی سلطان بریختند

ابله! چرا نخفتی بر بوریای خویش؟

گر هر دو دیده، هیچ نبیند به اتفاق

بهتر ز دیده‌ای که نبیند خطای خویش

چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب

تا آدمی نگاه کند پیشِ پای خویش

چندین چراغ دارد و بیراه می‌رود

بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد

تا چاه دیگران نکنند از برای خویش

گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسی

اول رضای حق طلبد پس رضای خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
  2. غزل شمارهٔ ۴۱دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
  3. غزل شمارهٔ ۴۲بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم
  4. غزل شمارهٔ ۴۳در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
  5. غزل شمارهٔ ۴۴باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم
  6. غزل شمارهٔ ۴۵ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم
  7. غزل شمارهٔ ۴۶ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم
  8. غزل شمارهٔ ۴۷خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.