پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷

صاحبا، عمر عزیز است غنیمت دانش

گوی خیری که توانی ببر از میدانش

چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر

حاصل آن است که دایم نبود دورانش

آن خدای است تعالی، ملک الملک قدیم

که تغیّر نکند ملکت جاویدانش

جای گریه‌ست بر این عمر که چون غنچهٔ گل

پنج روز است بقای دهن خندانش

دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر

که دگرباره به خون در نبرد دندانش

مقبل امروز کند داروی درد دل ریش

که پس از مرگ میسر نشود درمانش

هر که دانه نفشانَد به زمستان در خاک

ناامیدی بود از دخل به تابستانش

گر عمارت کنی از بهر نشستن شاید

ور نه از بهر گذشتن مکن آبادانش

دست در دامن مردان زن و اندیشه مدار

هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش

معرفت داری و سرمایهٔ بازرگانی

چه به از دولت باقی بده و بستانش

دولتت باد و گر از روی حقیقت پرسی

دولت آن است که محمود بود پایانش

خوی سعدیست نصیحت چه کند گر نکند

مشک دارد نتواند که کند پنهانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
  2. غزل شمارهٔ ۴۰عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
  3. غزل شمارهٔ ۴۱دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
  4. غزل شمارهٔ ۴۲بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم
  5. غزل شمارهٔ ۴۳در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
  6. غزل شمارهٔ ۴۴باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم
  7. غزل شمارهٔ ۴۵ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم
  8. غزل شمارهٔ ۴۶ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.