پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶

گر مرا دنیا نباشد، خاکدانی، گو! مباش!

بازِ عالی‌همّتم، زاغ‌آشیانی، گو! مباش!

بز نی‌ام در آخورِ قسمت، گیاهی، گو! مرو!

سگ نی‌ام بر خوانچهٔ رزق، استخوانی، گو! مباش!

گر همه کامم برآید، نیم‌نانی، خورده گیر!

ور جهان بر من سرآید، نیم‌جانی، گو! مباش!

من، سگِ اَصحابِ کهفم، بر در مَردان، مُقیم

گِردِ هر در می‌نگردم، استخوانی، گو! مباش!

چون طمع، یک‌سو نهادم؛ پایمردی، گو! مخیز!

چون زبان اندر کشیدم، ترجمانی، گو! مباش!

وه! که آتش در جهان زد عشقِ شورانگیزِ من

چون من اندر آتش افتادم، جهانی، گو! مباش!

دُرِّ معنی، منتظم در ریسمانِ صورت است

نی چو سوزن تنگ‌چشمم، ریسمانی، گو! مباش!

در بُنِ دیوارِ درویشی چو خوابت می‌بَرَد

سَر بِنِه بر بامِ دولت! نردبانی، گو! مباش!

گر به دوزخ در بمانم، خاکساری، گو! بسوز!

ور بهشت اندر نیابم، بوستانی، گو! مباش!

من چی‌ام در باغِ ریحان، خشک‌برگی، گو! بریز!

من کی‌ام در باغِ سلطان، پاسبانی، گو! مباش!

«سعدیا»! درگاهِ عزّت را چه می‌باید سُجود؟

گَردِ خاک‌آلوده‌ای بر آستانی، گو! مباش!

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸ای روبهک! چرا ننشینی به جای خویش؟
  2. غزل شمارهٔ ۳۹برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
  3. غزل شمارهٔ ۴۰عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
  4. غزل شمارهٔ ۴۱دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
  5. غزل شمارهٔ ۴۲بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم
  6. غزل شمارهٔ ۴۳در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
  7. غزل شمارهٔ ۴۴باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم
  8. غزل شمارهٔ ۴۵ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.