پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

راستی باید به بازی صرف کردم روزگار

هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسد

نیست الا آن که بخشایش کند پروردگار

بس ملامتها که خواهد برد جان نازنین

روز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار

گاه می‌گویم چه بودی گر نبودی روز حشر

تا نگشتندی بدان در روی نیکان شرمسار

باز می‌گویم نشاید راه نومیدی گرفت

پیش انعامش چه باشد عفو چون من صد هزار

سعی تا من می‌برم هرگز نباشد سودمند

توبه تا من می‌کنم هرگز نباشد برقرار

چشم تدبیرم نمی‌بیند به تاریکی جهل

جرم بخشا یا به توفیقم چراغی پیش دار

من که از شرم گنه سر برنمی‌آرم ز پیش

سر به علیین برآرم گر تو گویی سر برآر

گرچه بی‌فرمانی از حد رفت و تقصیر از حساب

هر چه هستم همچنان هستم به عفو امیدوار

یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتت

یا توانایی بده یا ناتوانی در گذار

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
  2. غزل شمارهٔ ۳۵هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش
  3. غزل شمارهٔ ۳۶گر مرا دنیا نباشد، خاکدانی، گو! مباش!
  4. غزل شمارهٔ ۳۷صاحبا، عمر عزیز است غنیمت دانش
  5. غزل شمارهٔ ۳۸ای روبهک! چرا ننشینی به جای خویش؟
  6. غزل شمارهٔ ۳۹برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
  7. غزل شمارهٔ ۴۰عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
  8. غزل شمارهٔ ۴۱دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.