پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود

شفاعت همه پیغمبران ندارد سود

قضای کن فیکون است حکم بار خدای

بدین سخن سخنی در نمی‌توان افزود

نه زنگ عاریتی بود بر دل فرعون

که صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود

بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت؟

ببست دیدهٔ مسکین و دیدنش فرمود

نصیب دوزخ اگر طلق بر خود انداید

چنان در او جهد آتش که چوب نفط اندود

قلم به طالع میمون و بخت بد رفته‌ست

اگر تو خشمگنی ای پسر وگر خشنود

گنه نبود و عبادت نبود و بر سر خلق

نبشته بود که این ناجی است و آن مأخوذ

مقدر است که از هر کسی چه فعل آید

درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود

به سعی ماشطه اصلاح زشت نتوان کرد

چنان که شاهدی از روی خوب نتوان سود

سیاه زنگی هرگز شود سپید به آب؟

سپید رومی هرگز شود سیاه به دود؟

سعادتی که نباشد طمع مکن سعدی

که چون نکاشته باشند مشکل است درود

قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا

دهی و گر ندهی بودنی بخواهد بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷بسیار سالها به سر خاک ما رود
  2. غزل شمارهٔ ۲۸وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود
  3. غزل شمارهٔ ۲۹روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
  4. غزل شمارهٔ ۳۰هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود
  5. غزل شمارهٔ ۳۱از صومعه رختم به خرابات برآرید
  6. غزل شمارهٔ ۳۲تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
  7. غزل شمارهٔ ۳۳ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
  8. غزل شمارهٔ ۳۴گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.