پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴

بیفکن خیمه تا محمل برانند

که همراهان این عالم روانند

زن و فرزند و خویش و یار و پیوند

برادرخواندگانِ کاروانند

نباید بستن اندر صحبتی دل

که بی ایشان بمانی یا بمانند

نه اول خاک بوده‌ست آدمیزاد

به آخر چون بیندیشی همانند

پس آن بهتر که اول وآخر خویش

بیندیشند و قدر خود بدانند

زمین چندی بخورد از خلق و چندی

هنوز از کبر سر بر آسمانند

یکی بر تربتی فریاد می‌خواند

که اینان پادشاهان جهانند

بگفتم تخته‌ای بر کن ز گوری

ببین تا پادشه یا پاسبانند

بگفتا تخته بر کندن چه حاجت

که می‌دانم که مشتی استخوانند

نصیحت داروی تلخ است و باید

که با جُلّاب در حلقت چکانند

چنین سَقمونیای شکرآلود

ز داروخانهٔ سعدی ستانند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
  2. غزل شمارهٔ ۲۷بسیار سالها به سر خاک ما رود
  3. غزل شمارهٔ ۲۸وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود
  4. غزل شمارهٔ ۲۹روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
  5. غزل شمارهٔ ۳۰هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود
  6. غزل شمارهٔ ۳۱از صومعه رختم به خرابات برآرید
  7. غزل شمارهٔ ۳۲تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
  8. غزل شمارهٔ ۳۳ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.