پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی، تو ز پایبند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۰دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
  2. غزل شمارهٔ ۲۱نادر از عالم توحید کسی برخیزد
  3. غزل شمارهٔ ۲۲ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد
  4. غزل شمارهٔ ۲۳نَه هَرْچِه جانِوَرَنْد، آدَمیَّتی دارَنْد
  5. غزل شمارهٔ ۲۴بیفکن خیمه تا محمل برانند
  6. غزل شمارهٔ ۲۵اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود
  7. غزل شمارهٔ ۲۶شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
  8. غزل شمارهٔ ۲۷بسیار سالها به سر خاک ما رود
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.