پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷

چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست

مجموع‌تر از ملک رضا مملکتی نیست

گر منزلتی هست کسی را مگر آن است

کاندر نظر هیچ کسش منزلتی نیست

هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی

تو ترک صفت کن که از این به صفتی نیست

پوشیده کسی بینی فردای قیامت

کامروز برهنه‌ست و بر او عاریتی نیست

آن کس که در او معرفتی هست کدام است؟

آن است که با هیچ کسش معرفتی نیست

سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست

از آدمیی به که در او منفعتی نیست

درویش تو در مصلحت خویش ندانی

خوش باش اگرت نیست که بی مصلحتی نیست

آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست

بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست

راه ادب این است که سعدی به تو آموخت

گر گوش بداری به از این تربیتی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۹صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت
  2. غزل شمارهٔ ۲۰دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
  3. غزل شمارهٔ ۲۱نادر از عالم توحید کسی برخیزد
  4. غزل شمارهٔ ۲۲ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد
  5. غزل شمارهٔ ۲۳نَه هَرْچِه جانِوَرَنْد، آدَمیَّتی دارَنْد
  6. غزل شمارهٔ ۲۴بیفکن خیمه تا محمل برانند
  7. غزل شمارهٔ ۲۵اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود
  8. غزل شمارهٔ ۲۶شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.