پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۱

چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟

مگر شمعی به دستِ ساروان است؟

سلیمان است گویی در عماری

که بر بادِ صبا تختش روان است

جمالِ ماه‌پیکر بر بلندی

بدان مانَد که ماهِ آسمان است

بهشتی‌صورتی در جوفِ محمل

چو برجی کآفتابش در میان است

خداوندانِ عقل این طرفه بینند

که خورشیدی به زیرِ سایبان است

چو نیلوفر در آب و مِهر در میغ

پری‌رخ در نقابِ پرنیان است

ز رویِ کارِ من برقع برانداخت

به یک بار، آن که در برقع نهان است

شتر پیشی گرفت از من به رفتار

که بر من بیش از او بارِ گران است

زهی اندک وفای سست‌پیمان

که آن سنگین‌دلِ نامهربان است

تو را گر دوستی با ما همین بود

وفایِ ما و عهدِ ما همان است

بدار ای ساربان آخر زمانی

که عهدِ وصل را آخرزمان است

وفا کردیم و با ما غدر کردند

برو سعدی که این پاداشِ آن است

ندانستی که در پایانِ پیری

نه وقتِ پنجه کردن با جوان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۳مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
  2. غزل شمارهٔ ۸۴ز من مپرس که در دست او دلت چون است
  3. غزل شمارهٔ ۸۵با همه مهر و با منش کین‌ست
  4. غزل شمارهٔ ۸۶بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
  5. غزل شمارهٔ ۸۷گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است
  6. غزل شمارهٔ ۸۸با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
  7. غزل شمارهٔ ۸۹بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست
  8. غزل شمارهٔ ۹۰سرمست درآمد از درم دوست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.