پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۴

ز من مپرس که در دست او دلت چون است

ازو بپرس که انگشت‌هاش در خون است

وگر حدیث کنم تن‌درست را چه خبر

که اندرون جراحت رسیدگان چون است

به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکند

فتاده در پی بی‌چاره‌ای که مجنون است

خیال روی کسی در سر است هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی

که بامداد به روی تو فال میمون است

چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است

نه، پادشاه منادی زده است، می مخورید

بیا که چشم و دهان تو مست و میگون است

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد

از آب دیده تو گویی کنار جیحون است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۶بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
  2. غزل شمارهٔ ۸۷گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است
  3. غزل شمارهٔ ۸۸با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
  4. غزل شمارهٔ ۸۹بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست
  5. غزل شمارهٔ ۹۰سرمست درآمد از درم دوست
  6. غزل شمارهٔ ۹۱سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
  7. غزل شمارهٔ ۹۲کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست
  8. غزل شمارهٔ ۹۳یار من آن که لطف خداوند یار اوست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.