پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۶

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانور است

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است

من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۸چشمت خوش است و بر اثر خواب خوش‌تر است
  2. غزل شمارهٔ ۶۹عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشترست
  3. غزل شمارهٔ ۷۰ای که از سرو روان قد تو چالاک‌ترست
  4. غزل شمارهٔ ۷۱دلی که عاشق و صابر بوَد، مگر سنگ است
  5. غزل شمارهٔ ۷۲پای سرو بوستانی در گِل است
  6. غزل شمارهٔ ۷۳دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل‌ست
  7. غزل شمارهٔ ۷۴شراب از دست خوبان سلسبیل‌ست
  8. غزل شمارهٔ ۷۵کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم است
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.