پرش به محتوای اصلی
رضی‌الدین آرتیمانی رضی‌الدین آرتیمانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹

چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر

چو خشت است بالین و خاکست بر سر

کجا رفت تاج و نگین سلیمان

کجا رفت باد و بروت سکندر

شد افسار سرگشتگی تا قیامت

اجل گشته‌ای را که دادند افسر

همه دردسر بود تاج مرصع

همه داغ دل بود باغ مشجر

به دامت اگر دشمن افتاد، سر ده

بکامت اگر دوست افتاد بگذر

مده فرصت از دست دیگر که هم را

عجب دانم ار باز ببینیم دیگر

به شوخی اسیرم که نبود چو اوئی

نه در هشت خلد و نه در هفت کشور

براندازد از رخ شبی ار نقابی

بر انگیزد از هر طرف روز محشر

سرش بیقرار است از سنبل گل

برش بی‌نیاز است از مشک و عنبر

اگر شمعی افروخت دیوانه باشد

کسی را که ماهی چنین آید از در

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱بی‌پرده برون میا که بسیار
  2. غزل شمارهٔ ۴۲چند ز دوران چرخ چند ز هجران یار
  3. غزل شمارهٔ ۴۳آن روی چون ماه آن زلف چون مار
  4. غزل شمارهٔ ۴۴شور عشقی کرده بازم بیقرار
  5. غزل شمارهٔ ۴۵ای عشق نگویم که به جای خوشم انداز
  6. غزل شمارهٔ ۴۶چه شور افتاده در دلها ز شیرین لعل خندانش
  7. غزل شمارهٔ ۴۷مرا چگونه نباشد حضور عیش و فراغ
  8. غزل شمارهٔ ۴۸بهوش باش که در بارگاه رد و قبول
همه‌ی غزلیات ←

رضی‌الدین آرتیمانی درباره‌ی رضی‌الدین آرتیمانی

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.