پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۹

دل به صحرا می‌رود، در خانه نتوانم نشست

بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست

گر کنم رندی، سزد، کاندر جوانی وقت گل

محتسب داند که: من پیرانه نتوانم نشست

عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست

من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست

زان چنین در دانه های خال او دل بسته‌ام

کاندرین دام بلا بی‌دانه نتوانم نشست

هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت

من چنین در خانه‌ای بیگانه نتوانم نشست

من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها

بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست

روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ

بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست

عقل عیبم می‌کند: کافسانه خواهی شد به عشق

گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست

گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب

محتسب داند که: سالوسانه نتوانم نشست

اوحدی، گو، زهد خود می‌ورز، من باری به نقد

بشکنم پیمان، که بی‌پیمانه نتوانم نشست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۱هم ز وصف لبت زبان خجلست
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۲انجمن شهر ملای گلست
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۳از جام عشق بین همه باغ و بهار مست
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۴دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۵روی تو، که قبلهٔ جهانست
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۶حسن خوبان عزیز چندانست
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۷درد دلم را طبیب چاره ندانست
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۸این باغ سراسر همه پر باد وزانست
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.