پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱

می مغانه که از درد شور و شر صاف است

به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است

امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزد

نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است

مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب

که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است

لباس صورت اگر واژگون کنم، بینند

که خرقه ی خشنم جامه ی طلا باف است

خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او

بلای صومعه داران قاف تا قاف است

گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت

قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است

اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی

به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۳آتشین لالهٔ دل صد ورق است
  2. غزل شمارهٔ ۶۴دو عالم سوختن نیرنگ عشق است
  3. غزل شمارهٔ ۶۵خاموشی من قفل نهان‌خانهٔ عشق است
  4. غزل شمارهٔ ۶۶منزلگه دل‌ها همه کاشانهٔ عشق است
  5. غزل شمارهٔ ۶۷مرا که شیشه ی دل در زیارت سنگ است
  6. غزل شمارهٔ ۶۸هزار حسن عبادت نه زشتی عمل است
  7. غزل شمارهٔ ۶۹تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل است
  8. غزل شمارهٔ ۷۰دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.