پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱

مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست

که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست

عجب که باورم آید از راه اندیشی

که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است

به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است

جزاء جرم در این خطه جزو کاه رباست

به میوه ای که رسد دست امیدوارم کن

که دست کوته و شاخ بلند دام بلاست

ز بس که نور جمالش ز پرده می جوشد

نیافتم که نقابش حریر و باد صباست

از آن من گردیدند طایران حرم

که هر آن نوا که شنیدم شناختم که کجاست

جوی در وجود خود از مردمی نیابم هیچ

عرق ز ناصیه بیرون جهد که شرم کجاست

به آدمی ی فرومایه دل مبند عرفی

که این متاع زبون بازمانده ی یغماست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است
  2. غزل شمارهٔ ۴۴امید صلح از آن با شکیب ایوب است
  3. غزل شمارهٔ ۴۵آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است
  4. غزل شمارهٔ ۴۶بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست
  5. غزل شمارهٔ ۴۷تاج زر گر بودش فتنه ی از بهر خود است
  6. غزل شمارهٔ ۴۸لب فروبستن ناصح گرهی بر باد است
  7. غزل شمارهٔ ۴۹تا کوکبه ی رحمت جاوید بلند است
  8. غزل شمارهٔ ۵۰ناله ام پرورش آموز نهال اثر است
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.