پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۴۹

گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان

وز من مرا به یک ره اندر باید ای جان

دست مراد بردم خود با عدم سپردم

رفتن به راه وحدت با خود نشاید ای جان

گه گه چه باشد آخر گر صیقلی به رحمت

زآیینه ی وجودم زنگی زداید ای جان

بنواز جان ما را یک ره به لطف شیرین

ور نیز تلخ گویی جان می فزاید ای جان

با ما رقیب کویت صد گونه کینه دارد

نبود عجب ز عقرب گر می گزاید ای جان

چشمت به یک کرشمه گر بایدش هم این جا

باب بهشت سرمد بر ما گشاید ای جان

در گل ستان عشقت چون بلبلان نزاری

بر شاخسار شوقت خوش می سراید ای جان

وردش همین که آخر هم تو تمام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نباید ای جان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۵۱از من ای باد سلامی به فلانی برسان
  2. شمارهٔ ۹۵۲وه که جهان در گرفت سوزِ دمِ عاشقان
  3. شمارهٔ ۹۵۳ای که نبودی شبی مونسِ غم‌خوارگان
  4. شمارهٔ ۹۵۴ساخته عشق چیست فطرتِ دیوانگان
  5. شمارهٔ ۹۵۵مرا طاقت نمی‌باشد جدایی کردن از جانان
  6. شمارهٔ ۹۵۶چه غم که نیست مرا حاصل ای مسلمانان
  7. شمارهٔ ۹۵۷بساز بر بط و برزن رهِ قلندریان
  8. شمارهٔ ۹۵۸کی تواند هرکس از خود عاشقی بر ساختن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.