پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۴۸

بحر عشق است این و در وی موج بیم و جان

گرنداری ترک جان باری سر خود گیر هان

عاشقان در قلزم عشقند و کشتی بر کنار

تا که را بیرون برد موج هدایت از میان

طاقت موجی ندارد بد دل و از بس غرور

در دماغ افکنده چندان باد همچون بادبان

دوستانش خوار بنمایند خود را و حقیر

راز خود دارند از کوته نظر دایم نهان

سلطنت بگذشت کیخسرو جهان بدرود کرد

هرکس از حکمت نداند تا کجا رفت او چنان

مرد جانان دوست جان دشمن بود مالاکلام

بایزیدی یا یزیدی هر دو بودن کی توان

موسی و چوب و شبان فرعون و چندان سلطنت

تو ندانی لیک او را حکمتی باشد در آن

او تواند وانمود آثار صنع از سر غیب

ورنه هرگز کی توان دادن نشان از بی نشان

من نخواهم هرگز افکندن سپر از روی عجز

گرچه هر کس در نزاری می کشد تیغ زبان

آتشی دارم که میسوزاندم ای خام طبع

من به دریای محبت غرقه ام تو بر کران

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۵۰متنعمّان چه دانند مشقت فقیران
  2. شمارهٔ ۹۵۱از من ای باد سلامی به فلانی برسان
  3. شمارهٔ ۹۵۲وه که جهان در گرفت سوزِ دمِ عاشقان
  4. شمارهٔ ۹۵۳ای که نبودی شبی مونسِ غم‌خوارگان
  5. شمارهٔ ۹۵۴ساخته عشق چیست فطرتِ دیوانگان
  6. شمارهٔ ۹۵۵مرا طاقت نمی‌باشد جدایی کردن از جانان
  7. شمارهٔ ۹۵۶چه غم که نیست مرا حاصل ای مسلمانان
  8. شمارهٔ ۹۵۷بساز بر بط و برزن رهِ قلندریان
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.