پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۵۸

کی تواند هرکس از خود عاشقی بر ساختن

لافِ مُشتاقی زدن معشوق را نشناختن

شرطِ شوقِ دوستانِ بی‌غرض دانی که چیست

نام و ننگ و مال و ملک و جسم و جان درباختن

بی‌خبر تا کی زهستی لاف دین‌داری زدن

بی‌نشان تا کی ز معنی تیغِ دعوی آختن

تا کلاهِ کبر و نازِ خواجگی ننهی ز سر

در صف عشّاق گردن کی توان افراختن

گر عزای حرص خواهی کرد در صحرای دل

یک شبیخون بایدت بر نفسِ کافر تاختن

نفس را چون شیشه‌دان و دفع همّت را چو سنگ

سنگ را در شیشه این جا واجب است انداختن

گر ز سوزِ عشق بگذارد نزاری باک نیست

شمع را کاری دگر نبود به جز بگداختن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶۰چه بایدم دلِ شوریده درجهان بستن
  2. شمارهٔ ۹۶۱یک تار موی از آن سر زلفین پر فتن
  3. شمارهٔ ۹۶۲تنم جایی و دل جایی ندارم زَهرهٔ گفتن
  4. شمارهٔ ۹۶۳ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن
  5. شمارهٔ ۹۶۴ای آرزوی جانم در پای تو افتادن
  6. شمارهٔ ۹۶۵نمیتوان دل یاری زخود بیازردن
  7. شمارهٔ ۹۶۶تا نگویی تو ندانم که چه باید کردن
  8. شمارهٔ ۹۶۷توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.