پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۵۹

چه می‌خواهی پیاپی عهد بستن

چو عادت کرده‌ای پیمان شکستن

به جان می‌بایدم پیوند با تو

گرم پیوندِ جان خواهی گسستن

اگر خواهی به حسرت سینه سفتن

ورم خواهی به کزلک دیده خستن

نه آن صیدم که با جانان بکوشم

توانم هرگز از قیدِ تو جستن

چه بوده‌ست اتّصال از بدوِ فطرت

به مرگ از دوستی نتوان برستن

مرا از زندگانی در جهان چیست

زمانی با دل‌آرامی نشستن

ز گل گر خنده می‌خواهی نزاری

چو ابرت بر سرش باید گرستن

قدم چون در نهادی در پی دل

ز نام و ننگ باید دست شستن

اگر چون سنگ تن در جور دادن

وگر با نازنینان در ببستن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶۱یک تار موی از آن سر زلفین پر فتن
  2. شمارهٔ ۹۶۲تنم جایی و دل جایی ندارم زَهرهٔ گفتن
  3. شمارهٔ ۹۶۳ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن
  4. شمارهٔ ۹۶۴ای آرزوی جانم در پای تو افتادن
  5. شمارهٔ ۹۶۵نمیتوان دل یاری زخود بیازردن
  6. شمارهٔ ۹۶۶تا نگویی تو ندانم که چه باید کردن
  7. شمارهٔ ۹۶۷توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن
  8. شمارهٔ ۹۶۸ضرورت است جدایی ز دل ستان کردن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.