پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۶۳

ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن

این جا نداند هر کسی تا من تو ام یا خود تو من

نی نی غلط کردم توای فی الجمله بی تو من کی ام

آنجا که تو یک دل شوی با من نماند جان و تن

آن جا که از مایی ما با ما نماند ما و من

گو عقل خودبینی مکن گو جسم از جان بر شکن

چون بی جهت گردد جهت چون بی مکان باشد مکان

شاید که این جا گویمش در لامکان دارد وطن

هان هان نزاری بس که بس از حد ببردی دم مزن

در ذات واحد جز احد کس را بود حد سخن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶۵نمیتوان دل یاری زخود بیازردن
  2. شمارهٔ ۹۶۶تا نگویی تو ندانم که چه باید کردن
  3. شمارهٔ ۹۶۷توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن
  4. شمارهٔ ۹۶۸ضرورت است جدایی ز دل ستان کردن
  5. شمارهٔ ۹۶۹مبارک است ملاقات دوستان کردن
  6. شمارهٔ ۹۷۰نخواهم هرگز از می توبه کردن
  7. شمارهٔ ۹۷۱به گدایان نرسد شاه سواری کردن
  8. شمارهٔ ۹۷۲ناگزیریست مرا شیفته رایی کردن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.