پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۶۸

ضرورت است جدایی ز دل ستان کردن

به خویشتن که تواند وداع جان کردن

مرا قبول نمی باشد ارکسی گوید

که خو زهم دم دیرینه وا توان کردن

چه خوش ترست علی رغم جان دشمن را

نظر به روی دل آرای دوستان کردن

عذاب دوزخ اهل دل ار بدانی نیست

مگر مفراقت یار مهربان کردن

بگویمش که دوا چیست هر که می خواهد

که رو به دوست کند پشت بر جهان کردن

مرا مگوی که بستان خوش است و بلبل مست

خموش باز نمی باشد از فغان کردن

غنیمت است تو باری برو که خاطر ما

نمی رود به تماشای بوستان کردن

کسی رود به تفرج که رغبتش باشد

نظر به یاسمن و باغ و ارغوان کردن

هزار بار بگفتم نزاریا که سفر

نه کار توست نباید که امتحان کردن

مجال زور نباشد به لاف گاه قوی

خطاست دست به سر پنجه در میان کردن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷۰نخواهم هرگز از می توبه کردن
  2. شمارهٔ ۹۷۱به گدایان نرسد شاه سواری کردن
  3. شمارهٔ ۹۷۲ناگزیریست مرا شیفته رایی کردن
  4. شمارهٔ ۹۷۳مرا به فخر بود طوق فقر در گردن
  5. شمارهٔ ۹۷۴صعب کاریست سرآسیمه ی ایام شدن
  6. شمارهٔ ۹۷۵دلا تا چند با خود دوست بودن
  7. شمارهٔ ۹۷۶سخت کاری‌ست ریاضت‌کشِ هجران بودن
  8. شمارهٔ ۹۷۷ای آرزویِ چشمم روی تو باز دیدن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.