پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۴۲

دورم دریغ موسمِ عشرت ز دوستان

نزدیک شد که باز شود تازه بوستان

یارم نمی خورد غم من هیچ و من همه

خون می¬خورم به جای مِی آخر نکوست آن

هرگز نداشت بی گره کینه ابروان

سبحانه تعالی آخر چه خوست آن

ای رشکِ آفتابِ جهان تاب روی تو

یا رب چه آفتاب و چه ماه وچه روست آن

گر بر رسند کآفت خورشید و ماه کیست

خورشید و ماه هر دو بگویند اوست آن

از نورِ محض خلقتِ او آفریده اند

چون خلقِ خاکیان نه ز نشو و نموست آن

عشّاق را ز سنگ ملامت حجاب نیست

آن کو نداشت طاقتِ سنگی سبوست آن

یا رب بود که یاد نزاری همی کنند

در بارگاهِ خسرو آفاق دوستان

آن شاهِ سرفراز که در جنب رایتش

بر چرخ نیست اتلس ازرق رگوست آن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۴۴ای باد صبا رَو ز سپاهان به قهستان
  2. شمارهٔ ۹۴۵بنفشه زار برآمد ز طرفِ لاله¬ستان
  3. شمارهٔ ۹۴۶ساقی فدای جان تو بادا هزار جان
  4. شمارهٔ ۹۴۷باد بهار می وزد از طرف نهارجان
  5. شمارهٔ ۹۴۸بحر عشق است این و در وی موج بیم و جان
  6. شمارهٔ ۹۴۹گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان
  7. شمارهٔ ۹۵۰متنعمّان چه دانند مشقت فقیران
  8. شمارهٔ ۹۵۱از من ای باد سلامی به فلانی برسان
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.