پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۴۱

محروم مانده ام ز ملاقات دوستان

یک ره اثر نکرد مناجات دوستان

عمری برفت و جاذبه خاطری نرفت

این خود عجب بود ز کرامات دوستان

دیرست تا به من نرسید و نمی رسد

مشمومی از روایح جنّات دوستان

ماییم و خاطری متفکّر، دلی نفور

از هر چه هست غیر ملاقات دوستان

بر دست جام باده و در سر خمار وصل

مشتاق بزمِ پیرِ خراباتِ دوستان

احیای ما ممات حقیقی ست در وجود

از حیّز عدم نبود مات دوستان

ساقی خوب روی و می صاف و یار اهل

این است عزّی و هبل و لاتِ دوستان

در دوست محو گشتن و از خود برون شدن

آری بلی همین بود آیات دوستان

مستغرق محیط حضورست فکر من

مشغول روز و شب به تحیّات دوستان

خوش وقت روزگار نزاری که لحظه ای

با خود نمی رسد ز مهمّات دوستان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۴۳آرزومندم به روی دوستان
  2. شمارهٔ ۹۴۴ای باد صبا رَو ز سپاهان به قهستان
  3. شمارهٔ ۹۴۵بنفشه زار برآمد ز طرفِ لاله¬ستان
  4. شمارهٔ ۹۴۶ساقی فدای جان تو بادا هزار جان
  5. شمارهٔ ۹۴۷باد بهار می وزد از طرف نهارجان
  6. شمارهٔ ۹۴۸بحر عشق است این و در وی موج بیم و جان
  7. شمارهٔ ۹۴۹گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان
  8. شمارهٔ ۹۵۰متنعمّان چه دانند مشقت فقیران
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.