پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۸۱

من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم

دنیی و عقبی عاقبت بر هم زنم گر من منم

چون زابتدا آورده ام ایمان به کفر زلف تو

از من عجب نبود اگر دنیا و دین بر هم زنم

دشمن چه می خواهد زمن آن از محبت بی خبر

من در محبت محکمم از طعن دشمن نشکنم

این دوستی با روح من روز ازل آمیختند

دشمن به شمشیر جفا گو کینه کش اینک تنم

خود دل نمی سوزد ترا بر آتش هجران من

آخر من بی دل ز جان چندین صبوری چون کنم

مسکین نزاری گفته ای چون است دور از روی تو

روزی به شب می آورم تا روز جانی می کنم

بر کار من چون زلف تو تاب پریشانی مده

از چشم خود چون اشک من بر خاک خواری مفکنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۸۳هلاک می شوم از لعبت شکر دهنم
  2. شمارهٔ ۸۸۴یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
  3. شمارهٔ ۸۸۵اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم
  4. شمارهٔ ۸۸۶چه حالت است ندانم به خواب می‌بینم
  5. شمارهٔ ۸۸۷منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم
  6. شمارهٔ ۸۸۸شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم
  7. شمارهٔ ۸۸۹من اگر مست خرابم چه کنم مست توام
  8. شمارهٔ ۸۹۰خراب کرده ی چشمان پر خمار توام
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.