پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۷۸

مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم

ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم

اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم

نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم

چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم

به نقد امروز دل شادم که عشق آسوده می رانم

به رغبت عشق می بازم دگر شغلی نمی سازم

نه از جنت همی نازم نه از دوزخ هراسانم

قلم در حکم نیک و بد قضا در ما تقدم زد

ندانم مقبلم یا رد چه باید هم برین سانم

علم گشتم به نادانی چه باک ار جاهلم خوانی

چه گویم چون نمی دانی که از دانسته نادانم

عیان بی عیان گفتم نشان بی نشان گفتم

نزاری ترک جان گفتم کنون در بند جانانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۸۰بار دگر عزم سفر می کنم
  2. شمارهٔ ۸۸۱من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم
  3. شمارهٔ ۸۸۲عجب مدار خراباتیی چنین که منم
  4. شمارهٔ ۸۸۳هلاک می شوم از لعبت شکر دهنم
  5. شمارهٔ ۸۸۴یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
  6. شمارهٔ ۸۸۵اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم
  7. شمارهٔ ۸۸۶چه حالت است ندانم به خواب می‌بینم
  8. شمارهٔ ۸۸۷منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.