پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۰۱

آن را که گمان شود یقینش

برخاست همه جهان به کینش

آن را که ز بود خود برون شد

بر سدره کنند آفرینش

آن امر که عقل از اوست فایض

عشق است ولی مگو چنینش

آن مهر که داشتی سلیمان

دانی که چه بود بر نگینش

تو هیچ مباش تا بباشد

محکوم تو کل آفرینش

از خویش به در نمی شود عقل

تا عشق نمی شود قرینش

جانانه ما وصال کرده ست

اما تو به چشم خود مبینش

او را نتوان به چشم شک دید

الا که به دیده یقینش

ای باد صبا ز ما فرو گوی

حرفی به دو گوش نازنینش

مردیم و ز ما نمی کند یاد

بر گوی حکایتی از اینش

چون حلقه رسد مگر به گوشش

زاری نزاری حزینش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰۳مشتری و زهره در عین قران بوده ست دوش
  2. شمارهٔ ۷۰۴پیر خرابات به من گفت دوش
  3. شمارهٔ ۷۰۵کمند است آنکه افکنده‌ست بر دوش
  4. شمارهٔ ۷۰۶با شمع درآمد از درم دوش
  5. شمارهٔ ۷۰۷آمد بر من نگار من دوش
  6. شمارهٔ ۷۰۸ای لبت عقلم به غارت داده دوش
  7. شمارهٔ ۷۰۹سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوش
  8. شمارهٔ ۷۱۰ای دل از گردش ایام مخالف مخروش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.