پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۸۹

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

که هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش

همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم که گر روزی

رقیبِ او زند سنگِ جفا کم باشد آزارش

شد از کشتن به نامم قرعۀ محنت چنان سوده

که دوران بهرِ تسکینِ دلِ ما ساخت طومارش

درین بستان مشو مغرورِ حُسن گل چه می دانی

که هست آلودۀ زهرِ جدایی نوکِ هر خارش

نزاری مرد در کویش به زاری شامِ غم گویی

که دیگر هیچ گه نامد به گوشم نالۀ زارش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹۱هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش
  2. شمارهٔ ۶۹۲کیست شیخ الوقت تا فریاد دارم بر درش
  3. شمارهٔ ۶۹۳فرخنده روزگارِ گدایانِ خارکش
  4. شمارهٔ ۶۹۴معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکش
  5. شمارهٔ ۶۹۵هیهات نزاری بنگر بوسه ستانش
  6. شمارهٔ ۶۹۶گفتم آیا در کنار آرم میانش
  7. شمارهٔ ۶۹۷هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنش
  8. شمارهٔ ۶۹۸مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.