پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۸۸

مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش

در واقعه یی بینم هر روز گرفتارش

توبه نکند هرگز ور نیز کند روزی

شب را ز قضا باشد بشکسته دگر بارش

هر شوخ که پیش آید وز غمزه کند میلی

باید شدنش بر پی بی چارۀ ناچارش

گفتم نتوان پیری بربست به برنایی

تا چند ز دل بازی مِن بعد نگه دارش

گفتا بشنو پندی کز عمر بری بهره

پرهیز کن از عقلی کز عشق بودعارش

در عشق ریاضت کش وز راحت او برخور

تا در نرسد میوه شیرین نبود بارش

قاصر نظران باشند آشفتۀ صورت ها

خودبین نتواند شد مستغرقِ دیدارش

زلف و خط و خال و لب هست آیتی از قدرت

آن جا همه او بیند گر عشق دهد بارش

بی شمعِ شبِ تاری روشن نشود خانه

اعما چو نمی بیند چه روشن و چه تارش

بی چاره نزاری را در پختنِ این سودا

کرده ست بدین زاری اندیشۀ بسیارش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹۰که می آرد به دل پیغامِ یارش
  2. شمارهٔ ۶۹۱هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش
  3. شمارهٔ ۶۹۲کیست شیخ الوقت تا فریاد دارم بر درش
  4. شمارهٔ ۶۹۳فرخنده روزگارِ گدایانِ خارکش
  5. شمارهٔ ۶۹۴معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکش
  6. شمارهٔ ۶۹۵هیهات نزاری بنگر بوسه ستانش
  7. شمارهٔ ۶۹۶گفتم آیا در کنار آرم میانش
  8. شمارهٔ ۶۹۷هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.