پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۸۴

دوست می دارم خمارِ چشم مستش

و آن نگار و نقش بر سیمینه دستش

از کجا گویم که از سر تا به پایش

در نکویی هر چه بتوان گفت هستش

سرو را با آن بلندی غیرت آید

از قیامت کردنِ بالایِ پستش

گر نموداری به چین افتد ز رویش

قبله سازد مردمِ صورت پرستش

هر که را برخاست از سودایِ او دل

دم به دم مهری دگر در جان نشستش

ای دریغا توبۀ ده سالۀ من

گرچه محکم بود هم در هم شکستش

خلق می گوید نزاری را چنین دل

در چنان شوخی نمی بایست بستش

از قضایِ عشق نتواند بجستن

بس که جان از طعنۀ دشمن بخستش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۸۶خدایا ازین مسکراتم ببخش
  2. شمارهٔ ۶۸۷نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش
  3. شمارهٔ ۶۸۸مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش
  4. شمارهٔ ۶۸۹فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
  5. شمارهٔ ۶۹۰که می آرد به دل پیغامِ یارش
  6. شمارهٔ ۶۹۱هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش
  7. شمارهٔ ۶۹۲کیست شیخ الوقت تا فریاد دارم بر درش
  8. شمارهٔ ۶۹۳فرخنده روزگارِ گدایانِ خارکش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.