پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۸۱

وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش

وزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش

زلف و رویش هبل ولاتِ منِ مجنون اند

شب و روزِ منِ آسیمه سر از روز و شبش

ز ابتدا بی دلی و شیفته رایی کردن

از کجا خاست مرا با تو بگویم سببش

بوسه یی چند به من داد وز آن وقت چنین

جگرم گرم شده ست از لبِ هم چون رطبش

زندگانیِ من و عمرِ گرامی آن است

که بقایایِ بقا صرف کنم در طلبش

گر دلم برد نگارا به سرِ زلفِ تو دست

من نیارم تو بفرمای به واجب ادبش

گر چه بی وجه بود عیب و ملامت کردن

بی دلی را که بود آرزویت مستحبش

شرحِ حسنِ تو به تفضیل نمی یارم گفت

گاه گاه از پیِ تخفیف کنم منتخبش

گر جهان خلد برین است نزاری را بس

سرِ کویِ تو مقاماتِ نشاط و طربش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۸۳درونِ سینه یی دارم پر آتش
  2. شمارهٔ ۶۸۴دوست می دارم خمارِ چشم مستش
  3. شمارهٔ ۶۸۵که را کشتند دی چشمانِ مستش
  4. شمارهٔ ۶۸۶خدایا ازین مسکراتم ببخش
  5. شمارهٔ ۶۸۷نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش
  6. شمارهٔ ۶۸۸مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش
  7. شمارهٔ ۶۸۹فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
  8. شمارهٔ ۶۹۰که می آرد به دل پیغامِ یارش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.