پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۹

جمالِ رویِ هم چون آفتابش

شبی گر باز می بینم به خوابش

به شمشیر از منش نتوان جدا کرد

در آغوش ار کشم مستِ خرابش

چه خوش باشد بدان شیرین زبانی

که در شور آورد بر من شرابش

نه آخر زان دهان باشد خوش آید

اگر تلخ است اگر شیرین جوابش

دلم کرده ست دندان بر لبش تیز

به خونِ جانِ خود دارد شتابش

خیالِ قامتش سرویست پیشم

که هست از چشمۀ چشمانم آبش

قرارم نیست بر بی دل ببخشند

که بی دردی نباشد اضطرابش

فراقم هم دری در وصل دارد

زجایی می کشد چندین عذابش

نزاری بس که کانِ جان بکندی

ندیدی رنگ از لعلی مذابش

حسودت بر حماقت می کند حمل

که کوثر می کشد هم چون شرابش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۸۱وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
  2. شمارهٔ ۶۸۲ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتش
  3. شمارهٔ ۶۸۳درونِ سینه یی دارم پر آتش
  4. شمارهٔ ۶۸۴دوست می دارم خمارِ چشم مستش
  5. شمارهٔ ۶۸۵که را کشتند دی چشمانِ مستش
  6. شمارهٔ ۶۸۶خدایا ازین مسکراتم ببخش
  7. شمارهٔ ۶۸۷نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش
  8. شمارهٔ ۶۸۸مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.