پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۵

جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باش

ای دلِ شیفته مردانه شکیبا می باش

با تو گر چون سرطان کژ رود ایّام چه باک

تو به اخلاص کمر بسته چو جوزا می باش

نیست آسایشت از سایۀ دیوارِ کسی

هم چو خورشید سفر می کن و تنها می باش

تا توانی چو صدف دُرِ ثمین می پرور

پس پذیرندۀ هر جنس چو دریا می باش

نقد را باش و گر چون دگران موقوفی

بنشین منتظرِ وعدۀ فردا می باش

نامِ نیکو نتوان کرد توقّع در عشق

هم چنین گو درِ تشنیع و جدل وا می باش

لافِ تسلیم زدی صورت و معنی بگذار

مددت دوست بود فارغ از اعدا می باش

تا همه روی به رویِ تو کند مطلق دوست

راست چون آینه یک روی و مُصفّا می باش

عشق در گوشِ دلم گفت نزاری تا کی

برشکن بر خود اگر مردی و با ما می باش

عاقلان با تو اگر در من و ما بوش کنند

تو چه می خواهی ازین دَمدمه شیدا می باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷۷ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاش
  2. شمارهٔ ۶۷۸از آنم خلق می‌خوانند قلّاش
  3. شمارهٔ ۶۷۹جمالِ رویِ هم چون آفتابش
  4. شمارهٔ ۶۸۰چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبش
  5. شمارهٔ ۶۸۱وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
  6. شمارهٔ ۶۸۲ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتش
  7. شمارهٔ ۶۸۳درونِ سینه یی دارم پر آتش
  8. شمارهٔ ۶۸۴دوست می دارم خمارِ چشم مستش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.