پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۴

مرا گر عقل گوید متّقی باش

نیارم بود با رندانِ اوباش

وگر ناگاه عشق از در درآید

کند خالی مقام از عقل و ای کاش

رقیبم گو ترش منشین مکن شور

که من مجروحم و یارم نمک پاش

سزد گر دیدۀ افعی نخاری

به طعنه سینۀ عشّاق مخراش

مرا باری اگرچه می گزاید

نمی ترسد ز تابِ زلفِ جَمّاش

تو با ما گر به صلحی گر به جنگی

تو دانی نیست ما را با تو پرخاش

نزاری دم به دم می سوز خوش باش

نمی گویم چو خام افسرده می باش

ولیکن رازِ ما پوشیده می دار

مکن اسرارِ پنهانی مکن فاش

مده ره دزد را بر گنج سلطان

محبّت خانه خالی کن ز اوباش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷۶دلا خاک در دیدۀ عقل پاش
  2. شمارهٔ ۶۷۷ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاش
  3. شمارهٔ ۶۷۸از آنم خلق می‌خوانند قلّاش
  4. شمارهٔ ۶۷۹جمالِ رویِ هم چون آفتابش
  5. شمارهٔ ۶۸۰چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبش
  6. شمارهٔ ۶۸۱وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
  7. شمارهٔ ۶۸۲ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتش
  8. شمارهٔ ۶۸۳درونِ سینه یی دارم پر آتش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.