پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۳

دلا سر پوشِ خوانِ سّرِ او باش

مکن تا او نگوید سرِّ او فاش

به چشمِ دوست رویِ دوست می بین

همه تن دیده شو بی دیده می باش

به چشمِ خود چه خواهی دید خود را

خودی از پیشِ خود برداری ای کاش

نهان شو چون صدف در بحرِ اسرار

[گهی] می پوش گوهر گاه می پاش

به دستی شمعِ اِلّا الله برافروز

به دیگر دست لا را دیده بخراش

درِ او می زنی از خود به در شو

کسِ او باش و ایمن شو ز اوباش

نزاری طاقتِ نورِ خورت نیست

برو سر در گریبان کش چو خفّاش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷۵جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باش
  2. شمارهٔ ۶۷۶دلا خاک در دیدۀ عقل پاش
  3. شمارهٔ ۶۷۷ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاش
  4. شمارهٔ ۶۷۸از آنم خلق می‌خوانند قلّاش
  5. شمارهٔ ۶۷۹جمالِ رویِ هم چون آفتابش
  6. شمارهٔ ۶۸۰چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبش
  7. شمارهٔ ۶۸۱وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
  8. شمارهٔ ۶۸۲ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.