پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۷۱

گر به جانان زنده ای جان گو مباش

هجر باشد وصلِ جانان گو مباش

درد را هم درد درمان است و بس

دردِ ما را هیچ درمان گو مباش

ما ز منزل فارغیم اینک قدم

راهِ ما را هیچ پایان گو مباش

تا قیامت مستِ او خواهیم بود

عشقِ ما را هیچ نقصان گو مباش

مردِ ترتیب و تکلّف نیستیم

کارِ ما را هیچ سامان گو مباش

شمعِ ما را هیچ نوری گو مبخش

کفرِ ما را هیچ ایمان گو مباش

چون ز ما برخاست تکلیفِ قلم

حرفِ ما را هیچ برهان گو مباش

خلدِ درویشانِ صادق خلوت است

خلدِ ما را هیچ رضوان گو مباش

چون نزاری هست ما خود نیستیم

مٌهر اگر باشد سلیمان گو مباش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۷۳دلا سر پوشِ خوانِ سّرِ او باش
  2. شمارهٔ ۶۷۴مرا گر عقل گوید متّقی باش
  3. شمارهٔ ۶۷۵جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باش
  4. شمارهٔ ۶۷۶دلا خاک در دیدۀ عقل پاش
  5. شمارهٔ ۶۷۷ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاش
  6. شمارهٔ ۶۷۸از آنم خلق می‌خوانند قلّاش
  7. شمارهٔ ۶۷۹جمالِ رویِ هم چون آفتابش
  8. شمارهٔ ۶۸۰چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبش
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.