پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۵

یار با ما یک زمانی در میان آید مگر

پرده از رویِ جهان‌آرای بگشاید مگر

چشمِ آن دارم که هم‌چون روی شهرآرایِ خویش

کلبۀ احزانِ ما یک شب بیاراید مگر

با سرِ پیمانۀ فطرت شود هم عاقبت

یک شبی تا روز با ما باده پیماید مگر

محرمی می‌بایدم کز من پیامی می‌برد

هم جوان‌مردی کند تشریف فرماید مگر

قامتِ چالاکِ او آمد خرامان از درم

و آن قیامت را که می‌گویند بنماید مگر

قصدِ جانم گر ندارد بر دلم رحم آورد

همّتش را سر به خونِ من فرو ناید مگر

چون نه زر داری و نه زور ای نزاری هم چو زیر

زاریی می‌کن که دانم هم ببخشاید مگر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۷هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور
  2. شمارهٔ ۶۱۸بس که خوردیم تازیانۀ دور
  3. شمارهٔ ۶۱۹ای دل ز خوابِ جهل برآور سر غرور
  4. شمارهٔ ۶۲۰باز آمدیم در سر از آشوبِ عقل شور
  5. شمارهٔ ۶۲۱در جهان دبدبهٔ عشقِ من افتاد چو صور
  6. شمارهٔ ۶۲۲مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفور
  7. شمارهٔ ۶۲۳خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور
  8. شمارهٔ ۶۲۴ز نامردی ندارم طاقت نور
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.