پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۹

هم چنین عمری ست تا دیوانه وار

دست بر سر می زنم از عشقِ یار

آتشی در جانِ ما بر سوختند

تا برآورد از نهادِ جان دمار

چند ازین دریایِ نا پایان پدید

چند ازین وادیِ نافرجام کار

عشق بی نقصان و عاشق بی غرض

راه بی پایان و دریا بی کنار

مرد را عشقی بباید معتبر

عشق را مردی بباید نام دار

سوز کو گر داغِ یارت کرد عشق

درد کو گر زخمِ عشقت زد نگار

اشکِ خونین ریز در صحرایِ درد

تا بود کز دیده بنشانی غبار

چون نزاری میل در کش عقل را

تا ببینی سّرِ پنهان آشکار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۱بویِ بهشت می‌دمد از بامِ نوبهار
  2. شمارهٔ ۶۰۲باغ چو دیباوشی‌ست در قدم نوبهار
  3. شمارهٔ ۶۰۳فراموش کردم بلاد و دیار
  4. شمارهٔ ۶۰۴تا تو را عشق به کلّی نکند زیر و زبر
  5. شمارهٔ ۶۰۵غمِ جانانۀ ما بر دلِ ما اولاتر
  6. شمارهٔ ۶۰۶بهر لِلّه امشب ای بادِ سحر
  7. شمارهٔ ۶۰۷ای دل اگر عاشقی از سرجان درگذر
  8. شمارهٔ ۶۰۸بی‌دوست این منم که چنین می‌برم به سر
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.