پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۶۰۸

بی‌دوست این منم که چنین می‌برم به سر

ای خاک بر سرِ من و خاکستر از زبر

این است وبیش ازین و بتر زین سزایِ من

از کویِ دوستان نکنم بعد از این سفر

عقل از کجا و من ز کجا کز دلِ فضول

بیزارم از قبولِ نصیحت کند دگر

از غبن و غصّه خوردن و ناچاره دم زدن

دیوانه می‌شود دل و خون می‌شود جگر

چشمم به راه‌ و گوش بر آوازِ پیکِ دوست

جانم فدایِ آن که ز جانان دهد خبر

ای باد قاصدی شو و پیغامِ او بیار

وی بخت چاره‌ای کن و تیمارِ من ببر

باشد که باد لطف کند تا به سعیِ باد

بویی بما رسد زِ عرق چینِ او مگر

از من هزار خدمت و اخلاص می‌برد

بادی که بر دیارِ نزاری کند گذر

خرّم وجودِ آن که ز تأثیرِ بختِ نیک

بر آستانِ دوست چو خاک است بی‌سپر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۰دل از دست دادم به پیرانه سر
  2. شمارهٔ ۶۱۱یار با ما نه چنان بود که هر بارِ دگر
  3. شمارهٔ ۶۱۲هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگر
  4. شمارهٔ ۶۱۳آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگر
  5. شمارهٔ ۶۱۴روزی به ما رجعت کند آن مشتری سیما مگر
  6. شمارهٔ ۶۱۵یار با ما یک زمانی در میان آید مگر
  7. شمارهٔ ۶۱۶به آواز تو خرسندم که باری بشنوم دیگر
  8. شمارهٔ ۶۱۷هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.