پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۸۴

ز بس که در نظرم آفتاب می‌آید

ز چشمِ مردمکِ دیده آب می‌آید

همی‌گذشت به تعجیل و خاطرم می‌گفت

فرو گریز که مستِ خراب می‌آید

کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است

به صید کردنِ جان چون عقاب می‌آید

حیا نمی‌کند از مردم و نمی‌ترسد

ز چشمِ بد که چنان بی‌نقاب می‌آید

خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود

وگر خطاست مراهم صواب می‌آید

دلم بر آتش و افسردگان نمی‌دانند

که بویِ سوختگی زان کباب می‌آید

فراق سخت کریه است و صبر مستعجل

متاع نازک و خر در خلاب می‌آید

نه سینه را به چنین روز عشق می‌سازد

نه دیده را به چنین دیده خواب می‌آید

سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست

مرا که طوقِ گریبان طناب می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۶حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می باید
  2. شمارهٔ ۵۸۷ملامت نیست گر گویم مرا با دوست می باید
  3. شمارهٔ ۵۸۸بی خبری گر به هوش باز نیاید
  4. شمارهٔ ۵۸۹خیز و به یرغو بده زود ایاغِ نبید
  5. شمارهٔ ۵۹۰خوش آید به آوازِ بلبل نبید
  6. شمارهٔ ۵۹۱ما را به سرِ کویِ خرابات برآرید
  7. شمارهٔ ۵۹۲چه محنت است که در عاشقی به ما نرسید
  8. شمارهٔ ۵۹۳مرا نماز نبوده ست هوش یار به عید
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.