پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۸

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید

وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن

ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان

کز قامتِ بلندت خم در صنوبر آید

درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد

مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید

در عشق مردِ صادق هم چون خلیل باید

تا وقتِ آزمایش آتش برو برآید

آن جا که بی محابا تیرِ بلا روان شد

مردی تمام باید تا در برابر آید

ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را

آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۰نشسته ام مترصّد که یار باز آید
  2. شمارهٔ ۵۸۱زهی مراد اگر از دست رفته بازآید
  3. شمارهٔ ۵۸۲آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
  4. شمارهٔ ۵۸۳این چه بویی‌ست که از بادِ صبا می‌آید
  5. شمارهٔ ۵۸۴ز بس که در نظرم آفتاب می‌آید
  6. شمارهٔ ۵۸۵ز باد بویِ عرق چینِ یار می‌آید
  7. شمارهٔ ۵۸۶حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می باید
  8. شمارهٔ ۵۸۷ملامت نیست گر گویم مرا با دوست می باید
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.