پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۸

تیغ کز دستِ دوستان باشد

زخمش آسایشِ روان باشد

یک اشارت ازو به گوشۀ چشم

خون بهایِ هزار جان باشد

چشمِ او آن کند به یک غمزه

کاعتبارِ جهانیان باشد

ترکِ جان عینِ زندگی ست ولیک

بر گران ترکِ جان گران باشد

بگذارد به سُم پرستان خر

هر که را غزمِ آسمان باشد

هر که بر دوست سود خواهد کرد

گو بکن تا که را زیان باشد

همه ای دوست آن گهی باشی

کز تو نه نام و نه نشان باشد

بر کنارِ وصال ننشینی

تا ز تو هیچ در میان باشد

اگر از خود نزاریا برهی

هر چه باقی بماند آن باشد

چون ازین عمرِ عاریت برهی

بعد از آن عمرِ جاودان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۰مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد
  2. شمارهٔ ۴۹۱چنین سروِ روان دیگر نباشد
  3. شمارهٔ ۴۹۲تماشایِ او کردن آسان نباشد
  4. شمارهٔ ۴۹۳در مذهبِ ما کعبه و بت خانه نباشد
  5. شمارهٔ ۴۹۴شرابِ تلخ هنی تر ز انگبین باشد
  6. شمارهٔ ۴۹۵مردِ دنیا نه اهلِ دین باشد
  7. شمارهٔ ۴۹۶ترا خود رسمِ دل داری نباشد
  8. شمارهٔ ۴۹۷خوش وقتِ کسی کو را محبوب قرین باشد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.