پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۸

مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد

چنان که جانم از آن سوختن بمی‌سوزد

درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل

چو از برون تنم پیرهن بمی‌سوزد

به نامه شرح فراقش نمی توانم داد

که نوک خامه ز دود سخن بمی‌سوزد

چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست

که چرخ را دل بر جان من بمی‌سوزد

بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد

ز سوزناکیِ آهم دهن بمی‌سوزد

ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است

که هر کجا که نشینم وطن بمی‌سوزد

عجب مدار از این سان که گشته ام بر من

دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمی‌سوزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۰این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد
  2. شمارهٔ ۴۷۱این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد
  3. شمارهٔ ۴۷۲کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد
  4. شمارهٔ ۴۷۳می به کسی ده که قدر می‌ بشناسد
  5. شمارهٔ ۴۷۴نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد
  6. شمارهٔ ۴۷۵نه هیچ خلقم از اندوه یار می‌پرسد
  7. شمارهٔ ۴۷۶چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد
  8. شمارهٔ ۴۷۷منتظرِ هدهدم تا ز سبا کی رسد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.