پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۵

همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد

همه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد

به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم

جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد

گر از سبک سری و بی دلی زدم درِ وصل

هزار بن گهِ صبر انتظار بر هم زد

کجا رسم به کنار از میانِ او که خیال

به موجِ عشق میان و کنار بر هم زد

به یک کرشمه که کرد از کرانۀ برقع

همه نهانِ من و آشکار بر هم زد

به روزگارِ من والتقاتِ او هیهات

هزار هم چو مرا روزگار بر هم زد

دمِ گریز و درِ توبه می زند اکنون

چو روزگارِ نزاریِ زار بر هم زد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۷دلم ز سوز جگر دم به دم بمی‌سوزد
  2. شمارهٔ ۴۶۸مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد
  3. شمارهٔ ۴۶۹هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد
  4. شمارهٔ ۴۷۰این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد
  5. شمارهٔ ۴۷۱این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد
  6. شمارهٔ ۴۷۲کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد
  7. شمارهٔ ۴۷۳می به کسی ده که قدر می‌ بشناسد
  8. شمارهٔ ۴۷۴نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.