پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۱

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد

گر نقابی که برانداخته باز اندازد

خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل

کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد

ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی

تا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد

دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوست

نه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد

بارها خواستمش گفت که یک حلقه از آن

زلف در حلقِ ملامت گرِ راز اندازد

غیرتم باز پشیمان کند و داند عقل

که خیالم به چنین فکرِ مجاز اندازد

چشم بر هم مزن ای دیده که برخواهد خاست

فتنۀ تازه به هر غمزه که باز اندازد

واعظی گفت به مقصد نرسد الّا آن

که به مسجد رود و سر به نیاز اندازد

خود خیالِ تو نزاریِ خراباتی را

نگذارد که مصلاً به نماز اندازد

هر که محمود بود بر همه عالم بندد

درِ آن دیده که بر رویِ ایاز اندازد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۳آن ترک که با ما قدم از صدق و صفا زد
  2. شمارهٔ ۴۶۴گر مرا دل نواز بنوازد
  3. شمارهٔ ۴۶۵همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد
  4. شمارهٔ ۴۶۶خرد را که می ننگ و نامش بسوزد
  5. شمارهٔ ۴۶۷دلم ز سوز جگر دم به دم بمی‌سوزد
  6. شمارهٔ ۴۶۸مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد
  7. شمارهٔ ۴۶۹هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد
  8. شمارهٔ ۴۷۰این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.