پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۰

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد

مرد را از زبر تخت به دار اندازد

عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند

همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد

عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب

بگذرد در قدمش سر به نثار اندازد

پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد

خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد

گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا

چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد

دوستان بر سر دیوار سرا بستانش

باغبان را مگذارید که خار اندازد

چه شود گر بگذارند رقیبان حرم

که نزاری نظر از دور به یار اندازد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۲دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازد
  2. شمارهٔ ۴۶۳آن ترک که با ما قدم از صدق و صفا زد
  3. شمارهٔ ۴۶۴گر مرا دل نواز بنوازد
  4. شمارهٔ ۴۶۵همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد
  5. شمارهٔ ۴۶۶خرد را که می ننگ و نامش بسوزد
  6. شمارهٔ ۴۶۷دلم ز سوز جگر دم به دم بمی‌سوزد
  7. شمارهٔ ۴۶۸مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد
  8. شمارهٔ ۴۶۹هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.