پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۶

دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت

در انتظار شد و ایام و روزگار برفت

سزا همین بود آن را که یار بگذرد

ولی چه فایده کز دستم اختیار برفت

به قهستان در، از آرام دل جدا گشتم

چنان که خون ز دو چشمم هزار بار برفت

بر اعتماد جگرخواره ای دگر بودم

خبر رسید که او هم ز سبزوار برفت

کنار من چه شود گر ز دیده پر خون است

که این چنین دو دل آرام از کنار برفت

زمن قرار و شکیب و سکون و صبر به کل

چو هر دو یار برفتند هر چهار برفت

چرا به شیفتگی سرزنش کنند مرا

که دل نماند و جگر خون ببود و یار برفت

کسیم گفت که او بازخواهد آمد زود

هنوز شکر کنم گر برین قرار برفت

نزاریا چه توان کرد با قضا مستیز

چو بودنی به ضرورت ببود و باید رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۸گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفت
  2. شمارهٔ ۳۴۹از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت
  3. شمارهٔ ۳۵۰دلم از تو دل برنخواهد گرفت
  4. شمارهٔ ۳۵۱بوی عرق چین تو باد صبا برگرفت
  5. شمارهٔ ۳۵۲تا دل مجنون ما راه قلندر گرفت
  6. شمارهٔ ۳۵۳خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت
  7. شمارهٔ ۳۵۴ما دگر بوی کسی برنتوانیم گرفت
  8. شمارهٔ ۳۵۵به هیچ انجمن داستانی نرفت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.