پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۸

چه فتنه بود که در عید گه جنان بگذشت

سواره بر من مسکین ناتوان بگذشت

سلام کردم و پرسید کای فلان چونی

همین بگفت و به شبدیز بر ، روان بگذاشت

چه گویمت ز سخن گفتنش که شیرینی

بغایتیست که آخر بدان دهان بگذشت

به سرو چون کنم ش مشتبه چه گویم

من این خطا نپسندم که بر زبان بگذشت

به خواب دوش بلا دیده ام نگاه کنید

به اعتبار که ام روز بر چه سان بگذشت

نظر به دست و کمان داشتیم و شست هنوز

گرفته بود که تیر از میان جان بگذشت

حواس ظاهرم اندر نماز بود و لیک

نفس نفس که زدم بر دلم نهان بگذشت

نهان نمی شود از آدمی و می گذرد

کسی ندید که هرگز پری چنان بگذشت

حلال کرد بر اصحاب خانقاه نظر

به چشم رغبت هر پیر کان جوان بگذشت

از آن نماز چه حاصل که از عُلو خیال

بت از برابر چشمم زمان زمان بگذشت

دریغ عمر نزاری که در گذشت ازو

چو باد صبح که از طرف بوستان بگذشت

کسی که زنده به عیسی دمی نباشد اگر

خضر بود به عدم رفت کز جهان بگذشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۰بر دست چون بود می و صبح و کنار کشت
  2. شمارهٔ ۳۴۱هزار یادِ بر و گردن و بناگوشت
  3. شمارهٔ ۳۴۲دوش با جمعی حواری باده خوردم در بهشت
  4. شمارهٔ ۳۴۳اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت
  5. شمارهٔ ۳۴۴هر که با دوست آشنایی یافت
  6. شمارهٔ ۳۴۵آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت
  7. شمارهٔ ۳۴۶دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت
  8. شمارهٔ ۳۴۷چه جای دشمنی است آن که یار کرد و برفت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.