پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۷

دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت

چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت

دریغ سود ندارد چو اختیار از دست

برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت

بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس

که هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت

تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ما

چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت

بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم

ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت

هنوز دیده به هم می نهم تعالی الله

ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت

چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین

فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت

نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده

به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۹جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشت
  2. شمارهٔ ۳۴۰بر دست چون بود می و صبح و کنار کشت
  3. شمارهٔ ۳۴۱هزار یادِ بر و گردن و بناگوشت
  4. شمارهٔ ۳۴۲دوش با جمعی حواری باده خوردم در بهشت
  5. شمارهٔ ۳۴۳اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت
  6. شمارهٔ ۳۴۴هر که با دوست آشنایی یافت
  7. شمارهٔ ۳۴۵آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت
  8. شمارهٔ ۳۴۶دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.